محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5046
تاريخ الطبرى ( فارسي )
اسحاق بن سليمان گويد : پدرم به من گفت : « پسرم ! محترمترين كسان ، يعنى عاليه دختر امير مؤمنان را به همسرى تو در آوردهام . » گويد : گفتم : « پدر جان همسنگان ما كيانند ؟ » گفت : « دشمنان اموى ما . » سخن از وصاياى ابو جعفر منصور هيثم بن عدى گويد : منصور در اين سال در ماه شوال هنگامى كه سوى مكه مىرفت با مهدى وصيت كرد . در آن وقت چند روزى در قصر عبدويه اقامت داشت . سه روز مانده از شوال پس از روشنى سپيده دم ستاره اى سقوط كرد و اثر آن تا به هنگام بر آمدن آفتاب نمايان بود . گويد : منصور با مهدى در بارهء مال و قدرت وصيت مىكرد ، هر روز در ايام اقامت خود ، صبح و شب چنين مىكرد و از اين كار باز نمىماند و جز اوقاتى معين از هم جدا نمىشدند . گويد : وقتى روز حركت منصور رسيد مهدى را پيش خواند و گفت : « چيزى را وانگذاشتم مگر در بارهء آن به تو دستور دادم . اينك چند چيز را به تو سفارش مىكنم كه به خدا گمان دارم هيچيك را عمل نخواهى كرد . » گويد : منصور جعبه اى داشت كه دفترهاى علم وى در آن بود و قفلى داشت كه هيچكس را به گشودن و بر كليد آن امين نمىشمرد و كليد آن را در آستين پيراهن خويش مىنهاد . گويد : وقتى جعبه را مىخواست ، حماد ترك آن را به نزد وى مىآورد . وقتى حماد حاضر نبود يا برون رفته بود به جاى وى سلمهء خادم اين كار را مىكرد . به مهدى گفت : « ابن جعبه را بنگر و آن را محفوظ بدار كه علم پدران تو ، آنچه بوده و